برای رضای عزیز
که عاشق زندگی بود و طوفان مجال اش نداد !
آسیمه جان تر از باد
بر بادبان نشستی
اما گمان نبُردی
در زیر ِ پلکِ دریا
غوغای سرخ ِ طوفان
آرام - در کمین است
افسوس کاینچنین ست !
آسیمه سر تر از سبز
در جانِ سبزه رُستی
اما گمان نبُردی
در چشم ِ برف و باران
غوغای زردِ پاییز
می دَروَدد بهاران
آه ام به روزگاران !
(دخترم)
از نگاهِ غضب آلودِ تفنگ
که حمایل شده بر دوش ِ کسی بر دیوار
دخترم می ترسد !
وز کلاغی که به منقار گرفته ست گل پیرهن اش
می لرزد
و چنین است
که وی
کوله بر پشت و
کنون در سفر است
(کاکل خرزهره)
به اميد روزی كه در اين جهان ِ ويران ،
نه باشد غم ِ نان و نه باشدبيم ِ جان
نوروزتان خجسته باد
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
در بولعجب گل خانه اي
گل ها به خاج مي زنند
بر كاكل خرزه گان
زي بنده تاج مي زنند
سرو و سمن در سلسله
سوي حصاري مي برند
بر قامت زرد خزان
برچسب كاج مي زنند
سوداگران بوي گل
صد حُجره بر پا كرده اند
بر دامن گل چهره گان
چوب حراج مي زنند
شاهنشهان رنگ ها
طيف ريا گسترده اند
زاغ و زغن بگرفته و
رنگ دراج مي زنند
يوزان كوهستان كنون
دندان به خزكي مي كشند
بر استخوان كركسان
زيور ز عاج مي زنند
در ابتداي گردنه
گردن كشيده خزعلان
بر آهوان بي رمق
باج و خراج مي زنند
در گنبد و گل دسته ها
بانگ اذاني نيست ، نيست
مرغان خوش خوان سحر
بانگ علاج مي زنند
* * *
غنچه نمی دهد نفس ، در برهوتِ این قفس
شعر نمی تراود از ، سینه ی آسمانِ کَس
زرد ِ خزان ِ روی ِ ما ، رخصتِ گل نمی دهد
لوت ِ لب ِ بهار بین ، در تب و تاب و ملتمس
شاخه نمی شود جوان ، در خفقان ِاین خزان
تیغ ِ لکاته اینچنین ، کرده بهار را هَرَس
M I S
همواره دوستت خواهم داشت
كاش مي شد
تبسمي اجاره كرد
مشق هاي گريه را
ورق ورق
خط زد
پاره كرد
* * *
كاش مي شد
قهقهه كبك را
با ناي كرنا
نوشت
استعاره كرد
* * *
کاش می شد
دردِ چشمِ کُنار را
دانه دانه
چید
چاره کرد
* * *
كاش مي شد
دست در دست بابونه ها
به مسجدسليمان
نقب زد
از چاهِ نمره يك *
فوراني
دوباره كرد
(امامزاده ی بی بضاعت)
روزي سرد
در امامزاده اي بي بضاعت
تيمم مي كنم
بر شقايق ِ پلاسيده اي
زرد
سكوتِ سهمگينی
مي ژولد
زنگُله ها ي مناجات ِ مريد ِ خسته را
ركعت آغازين
مي شكند
در هجوم ترديدها
تا من
از خانه هاي خالي مندليف
سراغ قبله را بگیرم !
(درخت کال من ! )
نمی دانم انسان موجودیست غیر اجتماعی یا اجتماع پدیده ایست غیر انسانی،
اما میدانم سمفونی زندگی پر است از سکوت و فاصله و ندرت لحظاتِ پر اهمیت!
و میدانم خستگی و خلوتِ با خویشتن حق همه ی انسان هاست - گرچه خارج
از قواعدِ نامستدل باشد .
به کدام ستاکِ سپید می اندیشی ؟
درختِ کالِ من !
تا فرصتی هست
نام ام را
با قلمی بی جوهر
بر ابرها بنويس
که تا چشم کار میکند
ن
ی
س
ت
م
!
با گیسوانی سپیدتر از یاس
و شکوفه هایی
پُر از بیمِ تگرگ
درختِ کالِ من !
سایه ام را بیاویز
به شاخه ی بلوطی
که لهجه ی کبک ها را
بیاد دارد هنوز
بگذار
بگذار بخوابم
تا چشمانم پُر شود
از رویای خواب
و دلم
از سکوتِ فریادی
که خالی کند جهان را
ز رقصِ عقربه ها
درخت کال من !
اگر در آسمان
فقط
تک درختی بود
و
چشمه ای
هرگز
پرنده ای به زمین باز نمی گشت !
(گریز)
دیوارها هم اگر پاشنه داشتند در این خانه نمی ماندند!
( سریا داودی)
این سروده تقدیم است به سریا داودی عزیز
با سری آسیمه
با دلی غم زده و
پایی لنگ
می گریزم
از این خانه ی تنگ
می زنم بر دریا
دل سودایی گم کرده ره بد آهنگ
تا کجا ؟؟
تا دوزخ !
تا به افق
تا سر کوه و ته دشت
تا بدانجا که به گوشم نرسد
ناله و بنگ
مي گريزم ، از اين خانه ي تنگ
می گريزم ، از اين خانه ي تنگ